گفتگوهاي تنهايي
گفتگوها
صدای تار شگفت انگیز فرهنگ شریف در گوش.... کاش همه دنیا چون این صدا بود. نمی دانم ...نمی دانم کجا هستم ، شاید چون همان موش کوری که به تعبیر مولوی در این دنیا راه می پیماید و نمی داند کجاست مدام میروم و نمی دانم کجا و چگونه جلو میروم . می دانم چرا آمده ام اما...مدام این سوال ذهنم را می خلد: اینجا کجاست که مرا آورده ای؟ تو گفتی برو و من آمدم اما...از من خواستی که بروم و گفتی : دیگر شاید تا مدتها همدیگر را نبینیم ، گفتی که اگر دلم تنگ شد فقط چشمهایم را ببندمو چهرا ات را بیاد بیاورم گفتی لبخندت را بیاد بیاورم و لبخند بزنم گفتی دیگر وقت رفتن است برو...من گفتم چرا باید بروم من می خواهم بمانم من میخواهم کنارت باشم من دوست ندارم بروم . گفتی برو، برو... تو نمی دانی چه می خواهی برو ... هنوز هم آن کلام آخرت در ذهنم هست : تو نمی دانی چه می خواهی برو... هرگاه دلم تنگ شد چشمانم را بستم و چهره ات را بیاد آوردم اما تو نگفتی که زیر پلکهای بسته ام دریا ییست، تو نگفتی که این گره کور در گلویم هست تو نگفتی ...تو نگفتی کجا؟ تو نگفتی من چه می خواستم؟ تو نگفتی... تو نگفتی.. امروز اول اردیبهشت ، روز تولدم بود ... اینم یه عکس از سالای قبل البته مال همه جا نشد باید ببخشین همه ما در برهه اي اشتباهاتي مي کنيم که شايد تا مدتها نمي توانيم تاثير آن اشتباهات را از زندگي حذف کنيم،سهل است که در اين دنياي پر از نسبيت ها که حتي شکست پيروزي هم با افکار خود ما معنا مي يابند هرگز نخواهيم فهميد در هر لحظه کدام کار اشتباه بوده و کدام کار درست ... حتي از اين هم که بگذريم هستند کارهايي ، که با خود مي گوييم کاش هرگز انجام نداده بوديم و کارهايي که انجام نداده ايم و حسرت انجام ندادنش را مي خوريم... بايد تو رو پيدا كنم شايد هنوزم نيست... بارها و بارها بري و بياي ؛ بار ها سر درگريبان قدم بزني و نقش سردرگريبان نه چندان محبوب رؤياهايتو بازي كني و مدام اين صدا در گوشت باشه كه: بايد تو رو پيدا كنم شايد هنوزم دیر نيست/تو ساده دل كندي ولي/تقدير بي تقصير نيست ... هميشه و هميشه در همه آهنگايي كه به دلم مي نشست ، من حرف ميزدم اما حالا، يكي مدام اينو تو گوشم زمزمه ميكرد: با اين كه بيتابه مني /بازم منو خط ميزني/ بايد تو رو پيدا كنم /تو با خودت هم دشمني. كات... اين روزها كه ميگذره همش فكر ميكنم...همش فكر ميكنم كه ...كه... اين نيز بگذرد... با دل خونين لب خندان بياور همچو جام ... دو زن یکی از کار های موفق تهمینه میلانی است . فیلمی که به نوعی نقطه عطفی در کارنامه اوست .نشان دادن فضای بیرحم خانه برای زنان در خانه مردان سنتی و البته دردی که یک زن مدرن از دیده شدن به عنوان دستگاه جوجه کشی در ساختار خانواده می کشد و پیشرفتی که می تواند در صورت انسان انگاشته شدن بدان دست یابد ، و با همه اینها عشق وافری که به مادر بودن و فرزندان خود دارد همه و همه مضامین تیتر واری است که بییننده سینمای دهه 70 در سینمای میلانی می بیند . هرچند بعدها منتقدان بعضا ً خرده گرفتند که مردی که در دفاع از زن کشته می شود پس از کشته شدن چرا بیش از احساس غم به زن او احساس آزادی دست داده است. اما این واقعیت هست آنچنانکه این خود روی دیگر سکه ای را نشان می دهد که مردی که عمر خویش را در شک و بد بینی به سر برده است خود نیز چندان روح آرام و آسوده ای نداشته و این تقدیر بد شامل او نیز می شود...بارها و بارها گفته ام در بحث حقوق زنان نمی بایست از آن طرف پشت بام افتاد و به یکباره کار را به لجبازی وخود رأیی تأویل کرد. به هر حال از این بحث که بگذریم حرفهای پر امید و البته غمگنانه نیکی کریمی لحظه ای که متوجه مرگ همسرش می شود حس مبهمی را به بیننده منتقل می کند ... حرفهای او که زندگی کردن را فراموش کرده است و اینکه چقدر کار برای انجام دادن دارد و چقدر خسته است و آینده نا معلومی که به قضاوت بیینده بستگی دارد همه و همه احساس غم توأم با امید را به بیننده منتقل می کند و این حسی است که به به جنسیت او و به موقعیتش و به اتفاقی که به ناگاه در زندگیش در افتاده است بستگی ندارد این حسی است که بیینده را در هر وضعیت و موقعیتی به بازگشت به خویش فرا می خواند بازگشتی که اگر تو را به بادیه نیز در نرساند به از نشستن باطل باشد.... بازگشت به خویش ... همان دغدغه مهم شریعتی... امروز و هر روز در آغاز و پایان هر پرده از نمایش این شعبده ی زیستن، تلاش میکنم تا پرده ای را که تمرین کرده ام به اجرا در آورم ...غافل از آن ، که تمرینی برای این نمایشنامه نیست . غافل از آن که بدی ها و خوبی ها همه چونان قضاوتی خود محور، از تمامی حقیقتی بوده است که "وجود" نام می گرفته است. گویی توان بازماندنت نیست در این تند باد...گویی توان بازماندنت نیست...( مجال ما همین تنگ مایه بود و دریغ که مایه همه در وجه این حکایت رفت) باز هم باید بروم... باید بروم... باید بروم... كات از امدن و رفتن ما سودي كو وز تار اميد عمر ما پودي كو چندين سروپاي نازنينان جهان مي سوزد و خاك مي شود دودي كو

پس به من حق دهيد که به ديده شک به دنيا و شر و شورش بنگرم.
آري ... چه بسيارند...چه بسيارند چه بسيارند...
باز هم بايد بروم... در راهي كه تو ام خوانده اي .... در راهي كه جز لطف تو ام رهگذري نيست در اين خانه تاريك...
آري من اين مفهوم مجرد را جسته ام...(من اين مفهوم مجرد را مي جويم...)
بايد بروم...دور ها آوايي است كه ... .
شك به راهي كه در آن راه مي پيمايي ، ترديد در ادامه يي بي سرانجام و ترس از تابوي غمي مجسم و عبرت شدن ها براي آيندگاني نامده از راه ...
نمي دانم چه چيز مرا بدين شك در كشانده است كاينچين زبان آتشين در كام و تبي سوزان در سر، مخمور از شراب ناشناخته ي خواستن ، افتان و خيزان در مسير پر خار و نابهموار بودن ، ره مي پيمايم ...
ديگر اكنون چون گذشته آن سردر گمي از بي تابي و غم از نرسيدن بدان مقصود نيست ،
امروز كناره گيري از بودن ها و منتظر ناخواسته ها شدن ، بي تفاوتي نسبت به خوشي ها ، خستگي از ساختن باروي بلند ماهيت زندگي و هزاران بغض فرو خورده از ناكامي هاي دانسته و نا دانسته ي ديروز و امروز است كه چون سيلي خروشان در جويبار خرد گذشته ام روان است... .
شك مي كشد ...آري ... شك مي كشد...


باز كنم حقيقتي كه من نخواستم آغاز گر راهي باشم كه تو خواستي و تو ... نه نمي توانم بي انصاف باشم كه كمكم نكردي اما ... اما حقيقت اينست كه نمي توانم دركم را از اين وقايع باز گو كنم يا شايد دركي نادرست از این حقيقت دارم حقیقتی بزرگ که در آينده اي نه چندان دور روي مي نمايد و آن روز ديگر روز بازگشت نيست ... مثل امروز كه باز گشتي براي جبران اشتباهات گذشته نيست ... اشتباهات گذشته و تخميني نادرست از يك حقيقت ... و شايد هم خلط ناخواسته حقيقت و واقعيت... (باز هم بازگشت به گذشته و تكرار مكررات) و...
| Design By : Night Melody |

